خرید بک لینک


 

 

کتاب ده ده قورقود که داستانهای داستان های حماسی تر کان اوغوز را بازگو میکند، یکی از قدیمی ترین آثار ادبیات شفافی است و بطوریکه اغلب دانشمندان معتقدنا، همچنانکه از متن کتاب هم بر می آید مهمترین وقاع تاریخی این داستانها در آذربایجان و در قسمت شرقی آنا طولی رخ داده منتها ریشه آنها تا آسیای میانه میرسد  و در آن از قهرمانی ها و ویرگی های قومی و قبیله ای مردم این سرزمین سخن رفته است.

این کتاب  بدان جهت حائز اهمیت است که بر اساس ادعاهای پان آریا ییها، ترکها در سده های اخیر وارد آذر بایجان شده اند ولی کتاب ده ده قورقود که قدمت مکتوبی آن به تقریبا هزار سال و قدمت شفافی داستانهای آن به هزاره های قبل از میلاد میرسد قدمت ترکان را در منطقه ثابت میکند. دده قورقود خود یک اوزان است که قو پوز در دست دارد و پس از پیروزی قهرمان داستان در مجلس حاضر می شود برایش سوی ( soy ‏)  می سر اید و بوی ( boy ‏) می خواند.

کتاب دده قورقود که از شاهکار های ادبی-فولکوریک جهانی است،از یک مقدمه و 12داستان تشکیل شده است.داستانها به نثر و نظم نوشته شده است و در خلال آنها آنوع مختلف آثار ادبی شفافی مانند بایاتی،نغمه،ضرب المثل و حتی مرثیه دیده میشود.

 

 

اثری حماسی است و هر کدام از داستانها درباره دلا وریها و ماجرا های دل انگیر یکی از قهرمانها ساخته شده است.معهذا هر 12 ‏داستان با یکدیگر نیز ارتباط دارند.در این داستانها جسارت و مردانگی و قهر مانیها و عادات و معیشت و عقاید تر کان اغوز شرح داده شده و وطن خواهی و مهمان دوستی و محبت مادر و فرزند و حرمت زنان و خصلتهای انسانی ستوده شده است.داستانها از متنهای منثور و منظوم تشکیل شده و نثر داستانها ساده و به زبان مردم است.اشعار داستانها در حدود دو هزار بیت است و سی در صد کتاب را تشکیل میدهد.این اشعار را اوزانها (شعرای خلق که امروز به انها عاشیق میگویند)سروده و همراه ساز آنها( قوپوز) با اهنگهای آذری خوانده میشود. و قسمت نثر و شعر داستانها به دنبال یکدیگر میایند.این داستانها مانند آئینه ای تمام نما فرهنگ عامیانه یا فولکلور این اقوام را در طول تاریخ نشان میدهد. مقدمه کتاب بعدا و به قلم گرد آورنده داستانها نوشته شده و نثر آن با متن داستانها متفاوت است.

‏ از نظر خصوصیات زبانی مربوط به زمانی است که هنوز ترکی آذر بایجانی از ترکی آنا طولی جدا نشده بود.یعنی،همانطور که در مقدمه کتاب ذکر شده به لهجه اغوز نوشته شده است(کتاب دده قورقود محلی السان طایفه اغوزان)معهذا بیشتر ویژگیهای ترکی آذری در مرحله تشکیل را در خود حفظ کرده است.اسامی جاهائیکه بعنوان محل وقوع حوادث و داستانها آمده (گنجه،بزدعه،قلعه البجنه،گویجه گولی یا دریاچه گویجه،درشام و دربند) مربوط به آذربایجان است ولی از شهر های شرقی آنا طولی (طرابزون،بایبورد و ماردین) هم بنام شهر های همسایه کافر یاد شده که میتواند درباره تاریخ وقوع حوادث نیز اطلاعات تقریبی بما بدهد.با این ترتیب این وقاع مربوط به زمانی است که هنوز این شهرها از طرف ترکان سلجوقی (اغوزها) فتح نشده و سکنه شان بدین اسلام درنیامده بودند،یعنی قرن 12 ‏میلادی و یاقبل از آن. به نظر پر وفسور و.و.بارتولد مستشرق معروف روسی که عمری را در تحقیق دده قورقود گذرانیده و همچنین پر وفسور م.ارگین استاد ادبیات ترکی دانشگاه استانبول ،حوادث اصلی داستانها در آذربایجان رخ داده است .

از این اثر دو نسخه خطی یکی در کتابخانه در سدن آلمان و دیگری در کتابخانه واتیکان موجود است.نخه واتیکان بعدا پیداشده و ناقص است.هردونسخه به حروف عربی نوشته شده است.کتاب دده قورقود به زبانهای مختلف ترجمه و چاپ شده است.در ترکیه و جمهوری آذر بایجان هم عین کتاب و هم به حروف لاتین و سیریلیک به دفعات چاپ شده و مورد بررسی علمی دانشمندان اروپا یی (دیتس و فیشر) و روسی (بارتولد) و ترکیه(اورخان شائق،محرم ارگین) و آذر بایجان( حمید اراسلی،دمیرچی زاده،جمشیدوف)قرار گرفته است. ترجمه های انگلیسی و امریکا یی به نامهای بابا قورقود و حماسه دده قورقود چاپ شده است که ترجمه آنها به زبان فارسی برگردا نده شده است(بابا قورقود ،جفریل ویس،ترجمه فریبا عزب دفتری و محمد حریری اکبری،نشر ابن سینا،تبریز 1355 ‏) و (انار،حماسه دده قورقود ، ترجمه ابراهیم دارا بی ،نشر نوپا،تهران 1355).

 

دده قورقود به این کتاب به نام اوست و در همه داستانها حاضر بوده و در آخر هر داستان وارد صحنه میشود و داستان را با سخنان نغز و پند آمیز خود به پایان میرساند. یکی از اوزان ها و در عین حال ریشی سفید و دانا و مصلحت اندیشی قبیله اغوز است.دیتس ، دانشمند آلمانی ، ترجمه داستان تپه گوز (هیولای یک چشم)را به آلمانی منتشر ساخته و آن را با اودیسه هومر مقایسه کرده و نظر داده است که هومر در سرودن اودیسه از این داستان کهن که بعدها در بخشی از کتاب دده قورقود جای گرفته بهره جسته یا دست کم از مضمون آن باخبر بوده است.در داستانهای دده قورقود زنان منزلتی بالا و همطراز با مردان دارند .

‏دراین داستانها خانواده تک زوجی(مونوگام) است و یکی از راه و رسم انتخاب همسر هماورد بودن دختر و پسر در اسب سواری و تیر اندازی و شمشیر زنی و کشتی و جنگاوری است.از نظر دستوری دده قورقود در حدود 90 ‏درصد با زبان معاصر  ترکی آذری مطابقت مینماید.در ضمایر و قیود و حروف ربط در طول هشتصد سال سیر تکاملی ،بعضی تغییرات پدید آمده است،بعضیها متروک و بعضیها هم هنوز عینا بکار میرود.مثلا  (بن)   ‏به  (من)   ‏،  ( ‏قا نقو)   ‏به (هانگی ) ، (قا چان) به (هاچان) ، (اول و شول) به ) او)   (اغلب این واژه ها تا اواخی قرن 18 ‏نیز در آثار شعرا بکار میرفت.) )بیرله)  به (ایله) ، (کیبی) به (کیمی) و (آوه ت) تبدیل به بلی (عربی) شده است .

‏از نظر لغوی نیز کم وبیشی تفاوتها یی با زبان معاصر در آن دیده میشود.لغات خارجی هم بسیار کم دارد مثلا در تمام کتاب 350 ‏کلمه عربی و 136 ‏کلمه فارسی هست که اغلب اصطلاحهای مذهبی و جنگی است.کلمات ترکی یا عینا در زبان امروزی بکار میرود ،یا تغییراتی در آنها رخ داده، و یا اینکه بکلی متروک شده اند.در دده قورقود کلمات مترادف زیاد، و اغلب با هم بکار رفته است.در بعضی جاها کلمات مترادف هردو ترکی ولی مربوط به لهجه های مختلف است.مانند(ائت،قیل-بکن)  و)دئه،سؤیله،آییت،دگیل-بگو)  و )اسن،ساغ-سالم)  (قیزیل،آلتون-طلا) و ‏(گئتمک،وارماق-رفتن) ‏و  ‏(اگیت،آلپ،جلاسون،آره ن،اؤوره ن-قهرمان)   ‏و  (‏یاقشی،یاخشی،ائیو،یبک-خوب) و (توی،دوگون-عروسی)   ‏و نظایر اینها.در برخی موارد یکی از کلمات مترادف ترکی و دیگری عربی یا فارسی است که با هم بکار رفته اند مانند:آغیر و عزیز، یازی و یابان، اوچماق و بهشت، ایاق و صراحی ، ساواش و جنگ ، تانری و الله، و نظایر اینها. این قبیل کلمات نشان میدهد که اولا زبان دده قورقود زبان خالص قبیله اغوز نیست بلکه آمیخته ای از زبانهای قبایل اغوز و قبچاق و تر کان شرقی است،یعنی زبان ترکی آذری در مرحله تشکیل است و بکار بردن کلمات عربی و فارسی با کلمات مترادف ترکی نشانگر آن است که در این دوره کلمات عربی و فارسی تازه وارد زبان مردم شده و هنوز برای همه قابل فهم نبوده و لذا همراه با کلمات هم معنای ترکی بکار رفته است.این قبیل کلمات که بیشتر از راه نفوذ دولتی و مذهبی و عرفان و ادبیات وارد ترکی شده بعد از مدتها جای کلمات ترکی را گرفته و در دوره های بعدی مستقلا بکار رفته است

برچسب: نویسنده: age60 تاريخ: چهارشنبه 29 شهريور 1391 ساعت: 2:08

 a

برچسب: نویسنده: age60 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1391 ساعت: 20:20

برچسب: نویسنده: age60 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1391 ساعت: 20:19

چه زیباست

که توتنها نیازمن باشی

و چه عاشقانه است

که تو تنها آرزویم باشی

و چه رؤیایی است

این « لحظه های ناب عاشقی »

و من همه زیبایی عاشقانه و رؤیایی را فقط با تو حس می کنم

برایم بمان نمیدانی چقدر تو را میخواهم

تنها آرزویم باش

برچسب: نویسنده: age60 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1391 ساعت: 20:19

با تو زندگی می کنم، به عشق تو زنده هستم، اگر تو نباشی دیگر نیستم
تویی که بودنت به من همه چیز می دهد، هر جا بروی دلم به دنبال تو می رود…
عشق تو، حضور تو، به من نفس می دهد هوای بودنت
این اولین و آخرین بار است که دل بستم
نه به انتظار شکستم، نه منتظر کسی دیگر هستم
تو در قلبمی و تنها نیستی، تو مال منی و همه زندگی ام هستی…

همین که احساس کنم تو را دارم ، قلبم تند تند می تپد ،
به عشق تو میگذرد روزهای زندگی ام…
به عشق تو می تابد خورشید زندگی ام ،
به عشق تو آن پرنده میخواند آواز زندگی ام
و این است آغاز زندگی ام ، گذشته ها گذشته ، با تو آغاز کردم و با فقط با تو

می میرم….
به هوای تو آمدن در این هوای عاشقانه چه دلنشین است ،
به هوای تو دلتنگ شدن و اشک ریختن کار همیشگی من است
بودنم به عشق بودن تو است ، اگر اینجا نشسته ام به عشق این انتظار است
در انتظار توام ، تا فردا ، تا هر زمان که بخواهی چشم به راه آمدن توام
خسته نمی شود چشمهایم از این انتظار ، می مانم و می مانم از این خزان تا پایان بهار
تا تو بیایی و او را که به انتظارش نشستم را ببینم،
تا چشمهایت را ببینم و دنیای زیبایم را در آغوش بگیرم
نمی توان از تو گذشت، به خدا نمی توان چشم بر روی چشمهایت بست ،
بگذار تو را ببینم ، تا آخرین لحظه ، تا آخرین حد نفسهایم….
نمیگویم که مرا تنها نگذار ، تو در قلبمی و هیچگاه تنها نمی مانم ، نمی گویم همیشه بمان ،
تا زمانی که هستی من نیز می مانم ، اگر روزی بروی ، دنیا را زیر پا می گذارم ،
نمی گویم تنها تو در قلبمی، نیازی به گفتنش نیست آنگاه که تو همان قلبمی…
قلبی که تنها تپش هایش برای تو است،
زنده ماندن من به شرط تپش های این قلب نیست، به عشق بودن توست رضا

برچسب: نویسنده: age60 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1391 ساعت: 20:19

بنشین در کنارم ، دستهایت را بگذار در دستهایم ،نگاه کن به چشمهایم
نگاه کن
بیشتر نگاه کن ….
با تمام وجود دوستت دارم
با تمام وجود تو را میپرستم
من که تنها تو را دارم ، جز تو کسی را نمیخواهم
دلت هوای آغوشم کرده ؟ بیا که من خیلی وقت است دلم به هوای دیدنت بهانه آغوشت را کرده!
احساس پر از عشق ، همین است آرامش ، همان آرامشی که از تو میخواستم ، همان رویایی که همیشه آرزو میکردم
با تمام وجود حس میکنم تو فقط مال منی
این سکوت است که آمده تا تنها صدای تپشهای قلب هم را بشنویم، تا آرامتر شویم…
امروز روز من و تو است مثل روزهای دیگر که روز ماست
روزهای با هم بودن مقدس است ، هر روز ما روز عشق است!
روز به هم رسیدن ،روزی که با تمام وجود خوشبختی را حس کردم ،و شب و روز شکر میکردم او را که تو را به من داد
تو را دارم ، برای همیشه ای همنفسی که با تو نفس میکشم جان میگیریم و عاشقانه زندگی میکنم
عاشق زندگی ام ،چون زندگی من تویی عاشقم ، عاشق عشقم چون عشق من تویی
عاشق باران زیرا در زیر باران یا با تو هستم یا به یاد تو
عاشق غروبم چون آتش عشقت را در دلم شعله ور میکند ،آرزوهایم را زیباتر میکند
عاشق همه روزها ، ساعتها و لحظه های زندگیم چون تو را دارم عزیزم
عزیزمی ، عشقمی ،هستی منی ، الهی من فدای خنده هایت ، اشکهایت ، نگاه مهربانت ، حرفهایت شوم
بیا در آغوشم ، هیچگاه از کنار من نرو ،هیچگاه دستهایت را جدا نکن از دستهایم ، همیشه بمان تا من نیز زندگی کنم به عشق بودنت !
به عشق بودنت سالیان سال زندگی کردن را دوست دارم ، دلم نمیخواهد هیچگاه بمیرم ، عاشق تو بودن را دوست دارم

بیشتر نگاهم کن ، که نگاهت مرا دیوانه میکند ، بگذار من دیوانه ، دیوانه شوم ، از اینکه با توام همان مجنون قصه ها شوم بیشتر نگاهم کن… همیشه در کنارم بمان

می بوسمت آرام جانم

برچسب: نویسنده: age60 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1391 ساعت: 20:19

آخ که چه لذتی داره اونی که با همه وجودت دوستش داری یهو صدات کنه : عشقم ؟؟؟

بگی : جون دلم

بعد بپره بغلت و در گوشت یواش بگه : عاااااااااااااااااااشقتم

برچسب: نویسنده: age60 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1391 ساعت: 20:19

فرقی ندارد چه ساعت از شبانه روز باشد

صدایت را که می شنوم

خورشید در دلم طلوع می کند

برچسب: نویسنده: age60 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1391 ساعت: 20:19

حلقه دستانت را که بر کمرم می زنی

زیباترین اسارت زندگی من است

برچسب: نویسنده: age60 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1391 ساعت: 20:19

دست من اگر بود

نامت را میگذاشتم

جزو مخدرها

چون بدجور

معتادت شده ام

برچسب: نویسنده: age60 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1391 ساعت: 20:19

غذا در بدن

به معده می رود.

از راه مجاری بسیار ریز به کبد می رود.

کبد غذا را تبدیل به خون می کند.

خون از طریق مجاری به تمام بدن سرازیر می شود.

گریه ی کودک

باعث سلامتی او می باشد زیرا در مغز کودک رطوبتی است که با گریه ان رگوبت از بین می رود.

برچسب: نویسنده: age60 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1391 ساعت: 20:19

اهن بدن به اندازهای است که میتوان با ان یک میخ معمولی ساخت.

در شبکه های چشم۷۵ میلیون سلول وجود دارد.

در بدن ان قدر کربن وجود دارد که با ان میتوان۹۰۰۰مداد سیاه ساخت.

صورت انسان دارای۱۴ استخوان است.

انسان در۲۴ساعت۲۳۰۰۰بارتنفس می کند.

در صورت انسان۵۵ماهیچه وجود دارد.

تعداد ضربان قلب در انسان۷۰تا ۷۵بار و در نوزادان۱۳۰تا۱۴۰بار است.

مجموع عضلات بدن انسان۴۵۰۰زوج است.

در کلیه ها۲۰۰میلیون کانال وجود دارد و کلیه ها هر یک۱۶۰ گرم است.

تعداد گلبول های قرمز و سفید۲۵ترلیون است.

مغز انسان۱۳۷۵گرم وزن دارد.

گرم ترین نقطه بدن جگر است.

سرد ترین نقطه بدن کف پا است.

برچسب: نویسنده: age60 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1391 ساعت: 20:19

از یک نفر بزرگتر خواهش کن تا لبه های بریده شده ی قوطی کنسرو را با یک انبردست صاف کند. قوطی را از آب پر کن و بگذار تا یخ بزند، سپس قوطی را روی تکه ای حوله بخوابان. با استفاده از یک میخ و چکش در 4/3 اطراف لبه ی بالایی قوطی نقشی زیبا را با سوراخ کردن قوطی ایجاد کن. مواظب باش که هنگام کوبیدن میخ، میخ به پهلو نلغزد. سپس بگذار تا یخ آب شود و بعد در انتهای قوطی یک شمع کوچک قرار بده. فانوس را در یک ظرف کیک کم عمق بگذار. نور چراغ اتاق را خاموش و شمع داخل قوطی را روشن کن. ببین نور شمع چه نقش و نگارهای زیبایی می سازد.

برچسب: نویسنده: age60 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1391 ساعت: 20:19

در چشم های مادر

صد دشت افتابی

صد کوهسار پر برف

صد اسمان ابی

در چشم های مادر

خوبی و مهر بانی

در چشم های مادر

اواز باد و باران

شادابی هزاران

گلزار در بهاران

در چشم های مادر

امید و شادمانی

محمود کیانوش

برچسب: نویسنده: age60 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1391 ساعت: 20:19

اموزگار درباره ی انواع دندان ها صحبت کرد سپس از بچه ها پرسید: اخرین دندانی که در دهان انسان پیدا می شود چه دندانی است؟ قلی گفت: اقا دندان مصنوعی

کارگردان:ببین تو باید بدوی و شیر هم به دنبال تو می دودی. فیلم نامه را که خوانده ای نباید بترسی

بازیگر: من فیلم نامه را خوانده ام شیر فیلم نامه را نخوانده است

برچسب: نویسنده: age60 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1391 ساعت: 20:19

کی به این خورشید می گوید نخواب؟

افتابت را بتاب

کی زده فواره ی رنگین کمان

توی حوض اسمان؟

از کجا اورده دریا اب را

اسمان مهتاب را

کی به دل ها مهربانی داده است؟

شادمانی داده است؟

او خدای مهربان وخوب ماست

دوست دار بچه هاست

ناصر کشاورز

برچسب: نویسنده: age60 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1391 ساعت: 20:19

اسکناس تازه گفت:

" خوش به حال تازه ها

عطر اسکناس نو

بانک ها مغازه ها

خوش قیافه و تمیز

من اتو کشیدم

هر کجا که رفته ام

احترام دیده ام

کودک و جوان وپیر

عاشقان روی من

نوجوان و مرد و زن

مست رنگ و بوی من

هر کسی که می شود

نوکر و غلام پول

شور می زند دلش

بشنود چو نام پول

اسکناس کهنه گفت

ای برادر عزیز

در دلت معاملات

کهنه می شوی تو نیز

چسب خورده و چروک

فصل رو به انقراض

چرک و چرب و خط خطی

بی خیال اعتراض

اسماعیل امینی

برچسب: نویسنده: age60 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1391 ساعت: 20:19

عیدتان مبارک باد

برچسب: نویسنده: age60 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1391 ساعت: 20:19

برچسب: نویسنده: age60 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1391 ساعت: 20:19

میلاد باسعادت نبی اکرم بر تمامی

مسلمانان جهان مبارک باد.

تولد حضرت محمد (ص) و امام جعفر صادق (ع) بر شیعیان مبارک

عیدتان مبارک

برچسب: نویسنده: age60 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1391 ساعت: 20:19

سلام به دوستاي عزيزم؟خوبين؟توضيح اينكه هنوز برادر شوشو پول لامپا رو بهمون نداده تازه وحيد هم يواشكي از من رفته بود 360تومن هم پول ريخته بوده به حسابش به عنوان قرض ،كه از شانش بد وحيد من فهميدم و تقريبأهر روز باهاش دعوا ميكنم، وحيد هم با مظلوميت بهم ميگه اگه بهت ميگفتم ميخوام بهش پول بدم تو نميزاشتي،منم ميگم مگه تو چقد حقوق ميگيري كه قرض بقيه هم ميدي ما كه نصف حقوقمون رو داريم پول كرايه خونه و قسط بانك ميديم آخر ماه هم پول كم مياريم واسه خودمون،....................................................................................................................................................................................اين روزا معتاد سريالاي شبكه جم شدم،يعني از ساعت 7شب تا 11شنبه تا چهارشنبه بايد هر جا هستم خودم رو برسونم خونه،وحيد هم دوست داره شبا رو بريم پارك يا خيابون ديشب ديگه دل از تلوزيون كندم و سالاد الوويه درست كردم و رفتيم كوه صفه يه كم نشستيم شاممون رو خورديم هوا هم حسابي خنك شده بود،تو پارك هم جنگ شادي گذاشته بودن رفتيم نشستيم اونجا برنامه هاش بد نبود ساعت 12بود كه اومديم خونه،در كل خوش گذشت وحيد هم ازم قول گرفت كه هفته اي يك بار بريم كوه،آخه وحيد تا قبل از اينكه عروسي كنيم دايم ميرفته كوهنوردي...................................................................................................................................................................................................... ب ن1:از وقتي اومدم اصفهان موهام به شدت دچار ريزش شده ،ميخوام برم پيش دكتر پوست و مو ولي نميدونم چرا وقت نميكنم ،چون اگه اين جوري پيش بره فك كنم تا سال ديگه اينموقع كچل باشم.....................................................................................................................................................................................ب ن 2:چند روز ديگه اولين سالگرد عروسيمونه.اين روزا همش تو فكر خريداي قبل از عروسيمون هستم خيلي دلم براي اون روزا تنگ شده،وقتي ميشنوم يكي ميخواد عروسي كنه بهشون حسوديم ميشه.......................................................................................................................................................................................................ب ن 3:شنبه هفته قبل يكي از دندونام رو جراحي كردم بماند كه چقد ترسيدم حتي دست و پاهام هم ميلرزيد تا دندونم كشيده شد،فردا هم بايد برم بخيش رو بكشم،از الان كه بهش فكر ميكنم از ترس ميخوام بميرم...........................................................................................................................................................................................................................................ب ن 4:از وقتي كه با خانم همكار وحيد )رويا( آشنا شدم و باهاش ميرم بيرون احساس ميكنم سنم خيلي زياده ،چون رويا 10سال از من بزرگتره منم احساس ميكنم همسن اونم،تصميم گرفتم كه كمتر باهاش رابطه داشته باشم.........................................................................................................................................................................................................................دلتنگ نوشت:خيلي دلم واسه مامان باباي عزيزم تنگ شده.بعضي وقتا كه خيلي دلتنگ ميشم و نميتونم خودم رو كنترل كنم به وحيد ميگم عزيزي خيلي دلم گرفته سرم و ميكنم تو شكمش تا اشكام و نبينه و يواش گريه ميكنم اونم انقد قربون صدقم ميره و نازم ميكنه تا آروم بشم.........................................................................................................................................................................................................................خدا نوشت:خدايا به داد دل همه برس،هواي همه رو داشته باش مارو هم فراموش نكن.آمين..........................................................................................يا فارس الحجاز ادركني ،يا اباصالح المهدي ادركني .

برچسب: نویسنده: age60 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1391 ساعت: 20:19

شب عفو است و محتاج دعايم ،ز عمق دل دعايي كن برايم / اگر امشب به معشوقت رسيدي،خدا را در ميان اشك ديدي / كمي هم نزد او يادي زما كن ، كمي هم جاي ما او را صدا كن / بگو يا رب فلاني رو سياه است ،دو دستش خالي و غرق گناه است....................................پ ن 1:دوستاي عزيزم اميدوارم طاعات و عبادتاي همتون مقبول درگاه حق قرار بگيره،و توي اين شبهاي عزيز قدر ما رو از دعايتاي خيرتون بي نصيب نذاريد.

برچسب: نویسنده: age60 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1391 ساعت: 20:19

2روز پيش بعد از افطار با وحيد دعوامون شد،من خيلي اعصابم خرد شد و گريه كردم وحيد هم از خونه زد بيرون......................راستش بيشتر دعواهاي ما به خاطر خونواده وحيد هستش،از بس مامانم مامانم وخواهرم خواهرم ميكنه من ديگه آتيش ميگيرم،خيلي دوستشون داره،ميدونم خونوادشن حق داره دوستشون داشته باشه ولي چيكار كنم حسوديم ميشه وحيد و فقط واسه خودم ميخوام،.................................البته اونام خيلي ازمون سو استفاده ميكنن،مثلأ برادر شوهرم همون كه با زن و دخترش اومدن خونمون ،داره خونه ميسازه زنگ زده به وحيد كه برام لامپ كم مصرف بخر،...........يعني وقتي وحيد بهم گفت آتيش گرفتم بهش گفتم آخه مگه شيراز لامپ گير نمياد،وحيد گفت اون ميره سر كار وقت نميكنه بره بخره،منم گفتم يعني تو اينجا بيكاري،به برادر زنش بگه بره بخره ،خلاصه ديگه وحيد راضيم كرد رفتيم خريديم براشون،برادر شوهرم اومد بردشون،بعد زنگ زده ميگه چرا برام اين مارك خريدين،والا جاي تشكرشونه، تازه هنوز هم پولش رو بهمون ندادن،............................................راستي اون سري كه جاريم اومده بود خونمون وقتي برميگردن خونشون با برادر شوهرم دعواشون ميشه جاريم خيلي خونش شلخته هست،برادر شوهرم بهش گفته به جاي اينكه هر روز بري خونه مامانت بشين يه كم خونه زندگيت رو مرتب كن جاريم هم گفته خونه دلبند اينا كه تميزه همه كارا رو وحيد ميكنه،برادر شوهرم هم رفته به مادر شوهرم گفته،مادر شوهرم هم به وحيد گفته.............به خدا وقتي جاريم اينجا بود همه كارا رو خودم تنها انجام ميدادم حتي جاريم هم بهم كمك نميكرد.والا به خدا نمك ميخورن نمكدون ميشكنن..................................................................خب ديگه غيبت بسه بريم سر دعوا،ديروز كه وحيد ميخواست بره سر كار اومد كلي بوسم كرد ولي من خيلي ناراحت بودم باهاش آشتي نكردم،هر چي هم از سر كار بهم زنگ زد جوابش رو ندادم ديشب كه اومد خونه بازم اومد بغلم كرد،كلي خواهش كرد كه باهاش آشتي كنم،منم ديدم خيلي دارم ناز ميكنم ممكنه ديگه بد بشه اگه بيشتر از اين ناز كنم،باهاش آشتي كرد ولي هنوز از دستش ناراحتم.........................................................................................خدا نوشت:خدايا تو رو به حق اين ماه عزيز همه مريضا رو شفا بده.آمين.............................................................................يا فارس الحجاز ادركني،يا اباصالح المهدي ادركني

برچسب: نویسنده: age60 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1391 ساعت: 20:19

روز پيش يعني روز يكشنبه تولد عشقم بود.كادوي تولدش رو تي شرت خريدم.....................روز تولدش من نوبت دندون پزشكي هم داشتم وحيد تا عصر سر كار بود ................من صبح رفتم شيريني فروشي نزديك خونمون كيك گيرم نيومد،عصر تا وحيد اومدآماده شديم و دنبال دوستامون هم رفتيم اونا هم پسرشون نوبت دندون داشت،................................واسه برگشت رفتيم شيريني فروشي آريا يه كيك خوشكل خريدم ................ ... و اومديم خونه دوستامون هم اومدن باهامون خونه،دريغ از يه دست زدن يا تبريك به وحيد خلاصه يه تولد خشك واسه عشقم گرفتيم ................................ اونا كه رفتن بقيه كيكه رو آورديم وجشن دو نفري هم گرفتيم.................................................................................................................................................ب ن 1:ماه رحمت الهي و بندگي خالصانه و عبادت رو به همه دوستاي گلم تبريك ميگم.انشاالله كه رحمت الهي شامل حال همه باشه،سر سفره هاي سحري و افطارما رو از دعاي خيرتون فراموش نكنيد.................................................................................................................................ب ن2:آدرس وبلاگم رو به مينا)خواهرم(دادم، دلم واسشون يه ذره شده مخصوصأ واسه عشق خاله اميرعلي،3ماهه كه نديدمشون.................................................................................................................................................خدانوشت:بازم مثل هميشه هوامون رو داشته باش.خدايا شكرت ................................................................يافارس الحجاز ادركني،يا اباصالح المهدي ادركني

برچسب: نویسنده: age60 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1391 ساعت: 20:19

وقتي رسيديم بابلسر چون هوا خيلي گرم بود, بدنامون عرق كرده بود نياز به حموم داشتيم رفتيم ويلا اجاره كرديم،و اول رفتيم يه دوش دو نفره حسابي گرفتيم و آماده شديم رفتيم لب دريا نشستيم...................... به نظرم دريا شبا خيلي رمانتيك تره،كلي عشقولانه شديم وبعد اومديم ويلا وحيد لباساي كثيفمون رو شست و لالا كرديم،............................................صبح ساعت 9بلند شديم بازم دوش گرفتيم وحركت كرديم. ساعت 3بود كه رسيديم گرگان وحيد خيلي اصرار داشت كه ناهار رو ناهار خوران غذا بخوريم وحيد شيشليگ سفارش داد منم ماهي سفيد كه كيفيت غذاش اصلأ خوب نبود من خيلي كم غذا خوردم،...............................رفتيم روستاي زيارت يه امامزاده اونجا بود رفتيم زيارت خيلي ده باصفايي بود بعد رفتيم تو جنگل چايي دم كرديم كلي هم عكس گرفتيم وحيد هم كمي ماشين رو شست ،بازهم تنش عرق كرده بود رفت تو آب آبتني كرد،اون قسمت از جنگل كه ما نشسته بوديم كسي نبود هوا هم تاريك شده بود يه باره ترس همه وجودمو گرفت نميدونم چرا يهويي اينهمه ترسيدم،سريع وسايلا رو جمع كردم بماند كه يه خرده هم با وحيد دعوا كردم از بس آروم آروم وسايلا رو ميبرد،حركت كرديم شب رو بجنورد خوابيديم البته قبل از خواب يه دعواي كوچولو كرديم بازم زود آشتي كرديم و خوابيديم،......................فردا ظهر ساعت 12بود كه رسيديم مشهد،رفتيم باركينگ حرم، قبل از زيارت رفتيم خيابوناي دور و اطراف حرم دنبال خونه ولي از بس خونه هاش كثيف بودن حالمون به هم ميخورد كه حتي بريم داخلش،ديگه خيلي خسته شده بوديم خيلي هم گرسنه بوديم رفتيم كنار ماشين تن ماهي و لوبيا خورديم و 1ساعتي هم خوابيديم و بازم رفتيم دنبال خونه بعد از كلي گشتن يه هتل تميز كنار حرم كرايه كرديم واسه 2شب.......................رفتيم دوش گرفتيم و رفتيم حرم.حال و هواي حرم قابل توصيف نيست يك ساعتي نشستيم،خيلي گرسنه بوديم رفتيم جيگركي ،من عاشق جگرم، چندتا سيخ جگر زديم به بدن.رفتيم لالا كرديم......................فردا صبح ساعت 9بلند شديم رفتيم بازار يه خرده سوغاتي خريديم ناهار رو رفتيم هتل جوجه خورديم يه كم هم استراحت كرديم بازم يه كم رفتيم خريد يه روسري خوشكل واسه خودم و دوتا خواهرم )ميناومنيره(خريدم، رفتيم حرم نماز مغرب عشا خونديم و زيارت كرديم شام هم هتل كوبيده خورديم رفتيم يه خرده ميوه هم خريديم بازم از خستگي نا نداشتيم اومديم هتل لالا كرديم...................... فرادش روز جمعه بايد هتل رو تحويل ميداديم تا قبل از ظهر وسايلامون رو جمع كرديم، دوش گرفتيم هتل رو تحويل داديم رفتيم حرم نماز جمعه روتو آفتاب خونديم و اومديم كنار ماشين با تن ماهي و سيب زميني و گوجه غذاي من درآوردي درست كرديم وحيد هم رفت نون بگيره عينك آفتابيش رو گم كرده بود كلي دلم واسه عينكه سوخت دوستش داشتم تو اولين مسافرتي كه با هم رفته بوديم)قشم( خريده بود،...................... يه كم هم استراحت كرديم بازم رفتيم زيارت با امام رضا خداحافظي كرديم و رفتيم آرامگاه نادر ،من خيلي دوست داشتم كه خواجه روي و اباسعد هم بريم از رو نقشه داشتم اسم خيابونا رو به وحيد ميگفتم كه بعضي از خيابونا رو وحيد پيدا نميكرد كه بازم يه كوچولو دعواكرديم فقط تونستيم اباسعد رو بريم كه ديديم هوا تاريك شده وحيد گفت كه بهتره امشب رو مشهد بمونيم فردا صبح حركت كنيم به سمت زاهدان،شب رو رفتيم يه پارك كه مخصوص مسافرا بود فكر كنم اسمش باباقدرت بود كه حسابي هم شلوغ بود صبح زود بلند شديم و حركت كرديم توي راه گيلاس و زرد آلو و خربزه خريديم كه من عاشق زردآلواش شدم......................توي راه چند بار چراغ چك ماشين روشن شد تربت حيدريه ماشين رو به مكانيك نشون داديم خدارو شكر نيم ساعتي كار ماشين طول كشيد ، ......................ناهار رو گناباد خورديم و عصر هم رسيديم به كوير كه هوا خيلي گرم بود و جاده ها هم خلوت بودو چند تا هم شتر ديديم،شب رو راور خوابيديم،...................... ظهر بود كه رسيديم بم يه كم تو شهرش گشتيم،بيشتر خونه ها و مغازه ها نوساز بودن،خيلي دلم گرفته شد، رفتيم ناهار رو اكبرجوجه خورديم، و حركت كرديم بازم جاده ها خلوت بود و گاهي وقتا هم كه ماشيني رد ميشد پلاكش رو باچسب رنگي پوشونده بود وحيد ميگفت كه دارن قاچاق ميكنن واسه همين پلاكاشون اينجورين. همه پليس راهها هم آماده باش بودن و كنار جاده ها هم ماشينهاي سوخته افتاده بود،......................من كه حسابي ترسيده بودم حتي يه كم هم گريه كردم و كلي فحش به سمانه)خواهر شوهرم( دادم، ساعت 5بود كه رسيديم ايرانشهر و سمانه اومد دنبالمون و رفتيم خوابگاهشون مسول خوابگاهشون يه زن و شوهر بودن كه تو همون خوابگاه خونه داشتن،خيلي هم مهمون نواز بودن،شب رو همونجا خوابيديم و فردا عصرش حركت كرديم،.....................قرار براين شد كه از راه شيرازبريم سمانه رو بذاريم خونشون ، شبش هم خونه آشناهاي مسول خوابگاهه جيرفت خوابيديم،.....................فردا عصرش رسيديم مادر شوهري برامون اسفند دود كرد،شب رو اونجا مونديم فردا صبحش پدر شوهري برامون جگر خريد صبحونه رو جگر زديم به بدن،بعد باهاشون خداحافظي كرديم و رفتيم خونه مامان خوشكل خودم حسابي دلم واسه همشون تنگ شده بود،به مناسبت نيمه شعبان شب رو با مامانم اينا رفتيم جشن ،فردا صبحش هم حركت كرديم اومديم بازم تو ديار غربت.

برچسب: نویسنده: age60 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1391 ساعت: 20:19

شنبه90/4/4من صبح ساعت 9 از خواب بلند شدم وحيد هم سر كار بود،روز قبلش رفته بوديم دوربين )سايبرشات( خريده بوديم تا بتونيم حسابي عكس بگيريم چون شارژرش تبديل نداشت رفتم تبديل خريدمو اومدم وسايلا رو جمع كردم ،همه وسايل رو آماده كنار در چيدم رفتم يه دوش هم گرفتم ساعت 4شد ، وحيد اومد اول يه كم بهونه آورد كه اينجوري خيلي خسته ميشيم كاش چند روز ديگه ميرفتيم زاهدان دنبال سمانه)خواهر شوهرم(يه بار ديگه ميرفتيم مشهد،من ديگه قاطي كردم گفتم تو كه تصميمت اين بود صبح بهم زنگ ميزدي ميگفتي، از صبح تا حالا دارم وسايلا رو جمع ميكنم،بعد گفت كه يكي از همكاراش گفته اين كارو كن اينجوري هم بخواي بري مشهد هم زاهدان خسته ميشي، منم گفتم خب باشه من ديگه از اين به بعد با تو هيچ جا نميام ،ديگه ديد من ناراحت شدم گفت بلند شو بريم منم اولش يه كم ناز كردم)خب بخدا آدم زورش مياد اين همه وسايل رو جمع كردم با حرف يه نفر نظرش تغيير كرده(بعد ديدم خيلي اصرار ميكنه آشتي كردم. تا وسيله هارو چيديم تو ماشين و آماده شديم ساعت 6شد كه حركت كرديم . وحيد ميگفت مستقيم بريم شب رو تهران تو حرم امام بخوابيم.وقتي كه رسيديم قم من خيلي دوست داشتم كه بريم زيارت حضرت معصومه.واسه همين ديگه نظرمون عوض شد و شب رو قم مونديم، رفتيم داخل پاركينگ حرم كه خيلي هم شلوغ بود اول رفتيم زيارت بعد هم اومديم كنار ماشين چادر زديم شام هم نون و پنير و گردو خورديم و خوابيديم من كه هر كار كردم تا نصف شب خوابم نميبرد.صبح ساعت 6بود كه بيدار شديم صبحونه بازم نون وپنير وگردو خورديم و رفتيم زيارت و سوهان وآلوچه هم خريديم و حركت كرديم. جاده هراز خيلي خوشكل بود، امامزاده هاشم وايساديم رفتيم زيارت دوتا كاسه آش رشته كه خيلي هم خوشمزه بود و بهمون چسبيد خورديم و حركت كرديم. تو راه يه چشمه بود وايساديم و كلي عكس گرفتيم و دوغ آبعلي هم خريديم كه آب نمك خالي بود. و حركت كرديم پيش به سوي ساري،جاده ها خيلي شلوغ بودن ساعت 2بود كه رسيديم آمل هوا خيلي گرم بود،هر چه گشتيم يه جاي درست واسه استراحت و ناهار پيدا نكرديم، ديگه باز حركت كرديم و رفتيم محمود آباد،رفتيم تو يه پارك ساحلي كه خيلي هم شلوغ و كثيف بود ، مجبور شديم نشستيم غذا هم گوشت چرخ كرده درست كرديم،خورديم و وحيد ظرفا رو شست، اونجا ما كنار حراست نشسته بوديم كه يه دختره هم كه انگار باخالش اينا اومده بود اونجا نشسته بودن كه حراست گير داده بود به دختره،دختره هم تيپش معمولي بود زياد جلف نبود، رييس حراست اومد به دختره ميگفت خب لامصب روسريت رو بكش جلو تو هم مثل بقيه كه اينجا هستن باش اشاره كرد به من مثل اين خانم )منم چون خيلي گرمم بود شالم رو باز كرده بودم،تا ديدم به من اشاره ميكنه ترسيدم فورأ شالم و آوردم جلو و بستمش ( وقتي رييسه چشمش افتاد به من اشاره به چندتا خانم ديگه كه باحجابتر بودن كردگفت مثل اون خانما انقده با وحيد خندمون گرفته بود به وحيد گفتم معلوم نيست زن و دختر خودشون چه جورين كه الكي گير ميدن به بقيه،وحيد هم با ركابي دراز كشيده بود اومدن به وحيد هم گير دادن كه پيرهنت رو بپوش، دختره كه بهش گير داده بودن انقده خوشحال بود به همه دوستاش زنگ ميزد ميگفت ازم تعهد گرفتن به علت بي حجابيم،نميدونم تعهد گرفتن اين همه خوشحالي داره والا اگه من جاي اون بودم الان داشتم زار زار گريه ميكردم، رفتيم يه خورده هم كنار آب عكس گرفتيم غروب بود كه حركت كرديم رفتيم به سمت بابلسر. ادامه دارد...

برچسب: نویسنده: age60 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1391 ساعت: 20:19

سلام عزيزان،ما پريشب برگشتيم.خدا رو شكر مسافرتمون خيلي عالي بود،به هر دومون خيلي خوش گذشت و دعواهامون يه خرده كمتر شده بود.سر فرصت ميام و سفرنامه رو مينويسم.خدا يا شكرت بابت همه چيز.

برچسب: نویسنده: age60 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1391 ساعت: 20:19

اين روزا اتفاق خاصي برام نيفتاده كه بيام و بنويسم خيلي زندگيم تكراري شده،يا تنهام وقتي هم كه وحيد خونه هست يا داريم دعوا ميكنيم يا در حال لاو تركوندنيم،................................................................................................................................................................قراره هفته آينده بريم مسافرت)مشهد و شمال و زاهدان(،انشاالله كه بهمون خوش بگذره وكمتر باوحيد تو سر وكله هم بزنيم،البته زاهدان جز برنامه هامون نبود خواهر شوهرم اونجا ميره دانشگاه الانم ترم آخرشه ميريم دنبالش كه يه چند وقتي بياد پيش من،............................................................................................................................................پ ن1:كادوي تولدم وحيد برام مانتو و شلوار تابستونه خريد،البته شلوارش از اون شلوار گشاداست كه من زياد ازش خوشم نمياد گذاشتم كه واسه مسافرتمون تو ماشين بپوشمش.....................................................................................................................................................................................پ ن 2:روزاي 2شنبه با خانم يكي از همكاراي وحيد)رويا خانم( ميريم استخر،البته فعلأ يه جلسه رفتيم راستش هم من و هم اون خانمه اولين بارمون بود كه ميرفتيم استخر،من قبل از اينكه برم داخل آب ميترسيدم ولي وقتي يه خورده تو آب بودم ديگه خيالم راحت شد،با اينكه شنا بلد نبوديم الكي واسه خودمون تو آب راه ميرفتيم بازم خيلي كيف ميداد.........................................................................................................................................................................................................خدا نوشت:خدايا مثل هميشه هوامون رو داشته باش،خدايا شكرت....................................................................................................يا فارس الحجاز ادركني ، يا اباصالح المهدي ادركني.

برچسب: نویسنده: age60 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1391 ساعت: 20:19

آرزویم این است:..................................................در میان مردمی که می دوند برای "زنده بودن"....................................................................................آرام قدم برداری برای"زندگی کردن"..................................................................................................****** تولدم مبارک******

برچسب: نویسنده: age60 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1391 ساعت: 20:19

امروز صبح چون وحيد ديشب شب كار بود ساعت 8اومد خونه منم همون موقع بيدار شدم،...............صبحونه خورديم همين جوري داشتيم حرف ميزديم وحيد گفت پاشو امروز بريم پارك ناهار اونجا بخوريم،منم چون فردا تولدمه فكر ميكردم وحيد هم ميدونه و واسه فردا هم كلي نقشه واسه تولدم كشيده،..............................گفتم فردا ميريم بيرون ناهارميخوريم ،گفت نه فردا ميريم دندونپزشكي واسه دندونات، گفتم فردا نميريم ، خيلي جدي گفت چرا ،منم فك نميكردم كه يادش به تولدم نباشه گفتم دليل داره ،گفت چه دليلي ، گفتم وحيدخان فردا تولدمه،يه لحظه قفل كرد و هيچي نگفت،.....واقعأ يادش رفته بود كه فردا تولدمه................خيلي دلم واسه خودم سوخت من تو چه روياهايي بودم فك ميكردم وحيد ميخواد سوپرايزم كنه ولي آقا اصلأ يادش هم نبوده ،.........................بعد رفتيم پارك خيلي باهاش سر سنگين شده بودم ، ناهار هم كباب گرفت زديم بر بدن،بعد ناهار هم يه كم نشستيم ديديم هوا خيلي گرمه اومديم خونه.................................................................،هنوز باهاش سر سنگين بودم آخه نزديك خاله پري هم هستم حسابي قاط زدم در كل اعصاب مصاب تعطيله،....................همين جوري دراز كشيده بوديم يهويي زدم زير گريه.هر چي وحيد خواهش كرد كه گريه نكن من غلط كردم و كلي معذرت خواهي كرد فايده نداشت،حالا وسط گريه هي خودم هم به خودم ميگفتم آخه دختر مگه يه تولد فراموش كردن انقد گريه داره تازشم تو كه امروز تولدت نيس ،ولي نميدونم اين همه اشك از كجا اومده بودن،..............................ديگه بلند شدم رفتم نمازم رو خوندم كه حالم بهتر شد، تا الان كه وحيد رفت سر كار درست باهاش حرف نميزدم،اونم كلي بوس بوسيم كرد و رفتش سركار................................................................................................الان هم بهم اين اسمس رو داده.......................................................امید زندگیم! دلیل زنده بودنم!شادی بخش زندگیم!هدیه پروردگار منان!دلبندم،پیشاپیش سالروز بهار زندگیت مبارکباد..........................................................................................................دلتنگ نوشت:خيلي دلم واسه خونوادم تنگ شده،تنهايي وغريبي خيلي سخته،اينو فقط كسي ميدونه كه از خونوادشدور باشه و هيچ كس هم تو غربت نداشته باشه،...............................................................................................شكر نوشت:خدايا شكرت،مثل هميشه هوامون رو داشته باش...................................................يافارس الحجاز ادركني،يا اباصالح المهدي ادركني.

برچسب: نویسنده: age60 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1391 ساعت: 20:19

صفحه بندی